|
شماره اول سال اول ماه ثور 1387 |
|
توزوک
دستور العمل خلاصه یی از توزوکات امیر تیمور کورگان ترجمهء ابو طالب الحسینی به کوشش ِ رحیم ابراهیم
مجلس اول: فرزندان سعادتلیغ و امرای دولت و وزرای کفایتلیغ[1][قه[2]] معلوم اولسون[3] کیم[4] تینگری[5] تعالی[6] مرا به سبب دوازده چیز که شعار ساختم ، بزرگی داد و پادشاه خلق گردانید: اول آنکه ترازوی فراست در دست گرفتم ، همه را برابر وزن کردم، نه کم و نه زیاد. دویم[7] آنکه در میان خلق خدا حکم به راستی کردم و به حق گرویدم و از باطل دوری گزیدم سیم[8] آنکه رحم بر حال خلق خدا کردم . به همه کس ، به همه چیز نفع رساندم و بدین سبب در دلهای خلق جای گرفتم، هیچ دلی را از خود نیازردم و هیچکس را از درگاه خود نراندم ، به من در آمد، اورون[9] دادم چهارم : امر خدای را به جای آوردم و بزرگ کرده های خدای را گرامی داشتم پنجم : کار دین بر دنیا مقدم داشتم بعد از آن به کار دنیا پرداختم ششم: راست گفتم و راست شنیدم و به راستی کار دنیا ساختم. چنین شنیدم که ابوالبشر صفی الله را حضرت الله تعالی خلق کرد. ملایک همه گفتند : تینگری تعالی مخلوقی کرد که چندین هزار دروغگوی و خلاف وعده و شریر از صُلب او پیدا خواهد شد. الله تعالی به ایشان خطاب کرد که من به میان ایشان شمشیر[ی] خواهم فرستاد که هر کجی که باشد و ناراستی ، با آن شمشیر راست شود ، الا پاره پاره گردد. چون شنیدم که آن تیغ ، سلاطین راستگوی و راست شنو است، بعد از آن راست گویی و راست شنوی را شعار خود ساختم. هفتم : به هر کس آنچه وعده کردم، وفا نمودم. هشتم: خود راتحویلدار خدا دانستم، تصرف ملک خدا، به اذن نائبان حق کردم و در وصول رسوم بنده گان خدا، اهمال و مساهله نورزیدم و خاطر به مال و منال دیگران مشغول نداشتم و نظر به رفاهیت احوال سپاه و رعیت گماشتم و طمع در مال هیچ کس نکردم و به تجربه ء من رسید که چون امیر حسین نظر بر مال و منال سپاه خود کرد، اموال امرای پدر خود و امرا محام (؟) را گرفت، دولت او انهدام یافت.
نهم
آنکه اطاعت خدای را بر اطاعت رسول دانستم و شریعت محمدی را علیه
الصلواه را رواج دادم و خلاف شریعت ننمودم و آل و اصحاب خجسته فرجام آن
حضرت را دوست داشتم و شرط محبت آنها را دهم: دین اسلام را رواج دادم و تقویت دین کردم و سلطنت خود را قایم ساختم . چنین شنیدم، دین و دولت از یک شکم زاده اند، هر دولتی که به دین و آیین شریعت قایم نباشد، شکوه از آن دولت بر خیزد و حکم سلطنت او جاری نگردد و ناکس کس در آن دخل کند. یازدهم آنکه سادات علما را و مشایخ را به صحبت خود راه دادم و تعظیم ایشان به جای آوردم و انگشت رد بر حرف هیچ کس نگذاشتم تا آنکه زبانهای خلق به دعای من گویا شد. همیشه صحبت با علمای شریعت میداشتم و مسایل دینی و دنیایی از ایشان استفسار میکردم. چنین شنیدم که پادشاه قسطنطنیه بر پادشاه ملک ری لشکر کشید. چون شنید که سادات و علما و مشایخ، ارباب صلاح بر درگاه او می ایند و می روند، عنان عزیمت از و باز کشید و به و زرا و امرا خود گفت: «من در کتب ما تقدم خوانده ام که بر در بار پادشاهی که علما و مشایخ و اهل صلاح و ارباب دعا ایند و روند، دولت از آن در بار گسسته نشود. کنون شنیدم که بر دربار او، این طایفه و ازین قوم هستند، از این دانستم که دولت و سلطنت آن پادشاه گسسته نشود و ملک او مسخر دشمن نگردد. آنگاه مکتوبی به او نوشتم که : « چون سیرت ترا موافق سیرت سلاطین عادل دانستم و ترا خدا شناس یافتم، لهذا، از این جهت عنان عزیمت از جنگ تو، بر تافتم. » دوازدهم : سادات علما و مشایخ را احترام نمودم. دریوزهء همت، از گوشه نشینان، ارباب قلوب طلب کردم و از انفاس متبرکهء ایشان استدعای فاتحه می نمودم و رعایت و مرأ فت احوال ایشان را به جای می آوردم و دلهای ایشان را از خود آزرده نساختم. به بند و بست مسلمانان و زدن و کشتن آل محمد (ص) و ذریت آن حضرت علیه السلام جرات نکردم. اعزاز و اکرام شان را به جای آوردم و از اهانت ایشان احتراز می نمودم . چون شنیدم که پادشاه عادل ظل الله اند و بهتر پادشاه ، پادشاهی که بر گنه کار رحم کند و بیگناهان را نیازارد و ببخشد، من هم به سلوک پادشاهان عادل عمل نمودم و از محبان اشرار و بدنفسان احتراز نمودم . چون شنیدم، هر کی را خدای را دوست دارد و به مرتبهء سلطنت برساند، زمام اختیار خلایق را به او می سپارد. اگر با عدل و انصاف با ایشان معامله نماید، ملک او را باقی بدارد و اگر بر طریق ظلم و عدوان و فسق و فجور کار کند. ویرا منقطع النسل گرداند و ملک را از وی انتزاع نماید . من از برای بقای سلطنت، عدالت را به یک دست و انصاف را به دست دیگر گرفتم و در روشنایی ان دو چراغ، دودمان سلطنت خود را روشن کردم و چهار وزیر نیکو سیرت را بر دولت خانهء خود تعیین کردم . از آن جمله یکی محمود عاقبت محمود شهاب خراسانی و دیگر ناصر الدین محمود. به ایشان امر نمودم که به جز حرف عدالت به من، حرف بدی نگویید و نشنوید و بدی را به نیکی بپوشید و تفحص احوال مردم بکنید طمع درمال مردم نکنید. راست گویید، دروغ نگویید. چون به مسامع رسید که تینگری تعالی کسی را که بر مسند سلطنت می نشاند، فریزدانی به او اعطا میکند، تا با آن فر، خلق را مطیع خود گرداند. آن فر، لطیفه الهی است که پرتو می اندازد، و هر یکی از سلاطین که پاس آن لطیفه بدارد، دولت ایشان در ترقی باشد. من تا بر سلطنت نشستم، پاس آن لطیفه داشتم و به تعظیم امر خدای شفقت بر خلق خدای و به شریعت و انصاف عمل کردم. چون در صحرای ارض روم، پنج فرسخ در پنج فرسخ عرض لشکر خود دیدم و تمام آن مردم را مطیع خود یافتم، تینگری تعالی را شکر گفتم که این قدر خلق مطیع من گردانیدی که من هم یکتن مثل ایشانم . چون از علما[سوال] مینمودم، [می] گفتند: برتو لطیفه الهی است که ظل الله میگویند. چون به بیست و یک ساله گی رسیدم، دست انابت به قطب الاقطاب شیخ زین الدین تا یبادی بشین دادم، کمر مرا به قر سیاهی[10] بر بستند و کله پوش خود بر سر من نهادند و نگینی عقیق بر من بدادند که بر آن نقش بود: «راستی رستی» و فرمودند: عنقریب صبح دولت می دمد. در مکاشفات دیده ام، رجال الله، محمد (ص) موید تو خواهد بود، الحال صلاح دردیدن تو نیست و چنین بود که فرمود. در هفتاد و پنج ساله گی از تسخیر دارالملک روم به خدمت قطب الاقطاب شیخ سیف الدین اردبیل بازگشت نمودم. التماس فرمودم که میخواهم یکی از اقطاب را ملاقات نمایم . فرمودند که در کوه بیاولان[چشمه یی است که ] آبش گاهی گرم و گاهی سرد است. بر سر آن چشمه باید رفت. اول کسی که بر سر آن چشمه آید و وضو کند از اقطاب است. به فرمودهء شیخ بر سر آن چشمه رفتم و منتظر بودم . اول کسی که صبح پگاه بر سر این چشمه آمد و وضو ساخت و نماز گزارد، میر آخور من بود. تعجب کردم، روز دویم رفتم ملاحظه کردم همان بود . گفتم: هیچ غلط گفته باشند. [11] باوی خطاب کردم که : ای سید علی آقا! من ترا کمتران نوکران و سپاه خود میدانستم ، این قدر و منزلت ترا از کجا حاصل شد؟ گفت: من به امر قطب الاقطاب ، از ابتدای سلطنت تو، موید دولت تو بودم. آنگاه به نماز مشغول شد، من به وی اقتدا کردم سروری و حضوری یافتم .چون از نماز فارغ شدم، گفت :یا امیر! درین وقت مهمان خدایی مهمان هر چه از میزبان طلب دارد، بیاورد. من ایمان طلب داشتم. (گفت): ایمان به مطابع رسول الله قایم است و آن شهری است که بعضی از بیرون شهر« فاعبد الا اله الا الله» میگویند و بعضی از درون: « فاعلم انه لا اله الا الله» میگویند. باب الابواب است که قایلان کلمه «لا اله الا الله محمد رسول الله» اند. آنگاه سر به سجده نهادم چون ، برداشتم، دیدم که ودیعت حیات سپرده بود. بسیار متأسف شدم. چون به خدمت شیخ آمدم و واقعه یی که دیده بودم، معلوم ایشان نمودم، فرمودند که : نظام و انتظام دولت و انتزاع ملک از ناکسان و اعطای آن به کسان به دست حق، نایبان خداست. بر هر دولت ، یکی از جانب قطب الاقطاب موکل باشد و تایید آن دولت میکند، چون از عالم رحلت فرمود، به جای وی تا دیگری تعیین نشود، آن دولت متلاشی گردد. و فرمودند که : بر دولت قیصر یکی از رجال الله موکل بود، امسال رحلت نمود که توبر او ظفر یافتی. من به اشارت در یافتم که نوبت من هم به آخر رسیده است. اما امیدوار میبودم که دیگری به جای او تعیین شود. چهار هزار رومی که در بند من بود آزاد کردم و بر ایشان بخشیدم . در شهورسنه 781 که ساحت توران زمین را از خس و خاشاک اوزبیکیه پاک ساختم. بر سریر سلطنت ماوراالنهر متمکن شدم و خطیبان بر منابر خطبه به نام من خواندند، در آن وقت سادات و علما و مشایخ و فقرا دست دعای دولت من بر آوردند و خواجه عبدالله که مقتدای وقت بود، مردم را از دعای من مانع آمد و گفت: از برای تورک سفاک خونخوار که چندین هزار از خلق اسلام به قتل آورده دعا میکنند و فاتحه می خوانند ؟ ! شب حضرت رسالت پناه را به خواب می بیند که مثل علمی بر پیش آن حضرت بر پایم و به عزت تمام ایستاده ام. خواجه عبدالله به مراتب سلام میگوید، جواب نمی یابد. آخر به فریاد می آید که: یارسول الله! تیموری که چند هزار امت ترا به قتل رسانیده و خانه های مردم را خراب ساخته، او، مقرب ایستاده و من که در دین شما اجتهاد کرده ام، سلامم به مسامع قبول، موصول نمیگردد؟ آن حضرت از روی عتاب فرمودند: اگر چه تیمور خون بسیار کرده است و امت مرا به قتل رسانیده، اما، آل و اولاد مرا دست داشته و نصرت داده، تو چرا منع دعای او میکنی؟ خواجه از خواب بیدار شده، همان شب به من در آمد. عذر خواست . چون خبر آن به سمع خواص و عوام رسید، همه دست به دعای من بر داشتند و «ایدک الله» گفتند. مرا «موید من عندالله» دانسته نیز به تایید من گواهی دادند. من به شکرانهء آن عطیه، در تعظیم آل محمد و مودت ایشان از پیشتر، بیشتر سعی کردم. رواج دولت من این بود. |