|
شماره سوم سال اول ماه سرطان 1387 |
|
محیط و روزگار زندگی مولانا جلال الدین محمد بلخی محمد اشرف شریفی سخن بر سر فرزانه مردیست که صیت شهرتش مرزهای جغرافیایی زادگاهش و کشور های اسلامی را در نوردیده ، با اندیشه های ناب عرفانی و افکار انسان دوستانه خویش به شخصیت بزرگ فرامرزی و جهانشمول مبدل شده است . آری ! سخن برسر ابرمرد دانش و خِرد و قلة بلند عرفان و تصوف و سخندان فرهیخته ،مولانا جلال الدین محمد بلخی است . مولانا ، فرزند فرزانة بلخ باستان است که آثار گرانسنگ و ارزشمندش متعلق به تمام بشریت است ؛ مولانا با آثار بجا مانده ازخود به چشمة فیاضی میماند که قطرات شفاف آن ،عطش تشنه کامان را در زمینه های عرفان و تصوف،خداشناسی ،مؤمن زیستن، عشق به انسان ،این پدیدة زیبای دست قدرتمند خلقت و ... فرو می نشاند . مولانا ، اعجوبه یی است که تحقیق پیرامون شخصیت چند بعدی و آثار این مرد بزرگ در محدودة کشور های فارسی زبان ،تورکی زبان و کشورهای اسلامی ،منحصر نمانده ،بلکه به مقیاس جهانی به مشغلةجدی و دقیق اندیشه گران، محققان و شرق شناسان ، مبدل شده است . ما ، در این نبشته ،تاحد توان و بضاعت نا چیز علمی میکوشیم تا ، بگونة مختصر در مورد زنده گی پر افتخار و پر بار مولانا و همچنین در ارتباط به میراث غنامند ادبی ،این ستارة تابناک آسمان ادب با استفاده از منابع و مآخذ مستند و معتبر علمی ،معلوماتی را فراهم بکنیم تابه تعبیر،رندخرابات نشین،حافظ شیرازی:(مقبول طبع مردم صاحب نظرفتد) بحث را از چگونگی وضعیت سیاسی ــ اجتماعی حاکم در قلمرو شهر بلخ و خراسان در آستانة تولد فرخندة مولانا آغاز میکنیم : شهر بلخ در زمان بهاوءالدین ولد پدر نامدار مولانا ؛مثل شهر های مرو ،هرات و نیشاپور ،از بزرگترین مراکز تمدن ،فرهنگ و علوم اسلامی محسوب میشد به همین دلیل و ویژه گی خاصی که از لحاظ آبادی و پیشرفت داشت ،به این شهر بزرگ عناوین ام البلاد و قبة الاسلام نیز اطلاق میشد ، اما در عصر حاضر بیشتر با نام(بلخ باستان)از آن یاد میشود و اما سابقة تأریخی بلخ ؛در روز گاران باستان یا قدیم بلخ مرکز سرزمین بزرگ و پرحاصل (باختریا)بود .با استناد به روایاتی که در کتب تاریخی آمده ،بلخ زادگاه زرتُشت هم بوده که دعوای پیامبری میکرده و کتابی هم داشته به نام اوستا که سخنان مشهور زرتُشت پندار نیک ،گفتارنیک ،کردار نیک محور یا موضوع مهم کتاب وی بوده است . در سده های پیش از اسلام ، شهر بلخ از مراکز دین بودایی بود که معبد معروف نوبهار بلخ در آنجا بناشده بود . بعد ها ،در زمان فتوحات و کشورگشایی اعراب ،چون برسرراه خراسان به خوارزم و ماورای جیحون بود ، در سرنوشت خراسان و ماورأالنهر سهیم شد .بلخ ، در قرن دوم هجری یکی از کانونهای مهم ،عرفانی و تصوف ،زهد و تقوا بود .ابراهیم ادهم شاهزادة بلخی (مقتول به سال 165 هـ ـ ق )از جملة زهاد و صوفیان بزرگی هستند که در بلخ ظهور کرده اند . بلخ با این نام و نشان در طی قرنها ،بارـ بار ،در نبردهای محلی و منطقه یی د چار چپاول و غارت و ویرانی سهمگین شد و باز زنده گی مجدد یافت تا اینکه در حملة مغول بار دیگر ویران شد و باز درمیان خرابه ها قامت افراشت اما آن جاذبه و حالت گذشتة خود را باز نیافت ، تا اینکه مدتی بعد توجه مردم به مزار شریف معطوف شد و بلخ به تدریج اهمیت خود را از دست داد . مزار شریف در اصل دهکدة خوش آب وهوایی در چهار فرسخی شمال بلخ بود و مدفن سید اجل ابوالحسن علی بن ابی طالب بن عبیدالله بلخی است که از علمای قرن پنجم و راوی حدیث و شاعر است ، چون خود و پدرش همنام علی بن ابی طالب بودند و کنیه اش نیز ابوالحسن است ،برحسب داستانی که از مشاهدة سنگ قبرش نشأت گرفته و مشهور شده،آنجا را مدفن ثانوی امام علی(ع) شمرده اند . (2 : ص ص،15- 16) برمیگردیم به اصل مطلب : همزمان با ولادت میمون و با سعادت مولانا ،خراسان آنروز که بلخ هم از شهر های نام آور و پرافتخار آن بود تمدنی داشت عالی با شهر های بزرگ و آباد، مدرسه ها ، کتابخانه ها ، مؤسسات شهری ،راه های کاروان رو ، کاروانسرا ها و... که مظهر تمدن و خلاقیت مردم آن روزگار بود . در آن ایام قدح بلورین خوارزمشاهان از بادة غرور و جهالت لبریز بود ؛و در آن سوی خاک خراسان هم کار حکومت بغداد دچار فساد فراگیر شده بود و میان این دو قوه (خوارزمشاهان – خلافت بغداد )مناسبات خوب نبود که در برابر فاجعة احتمالی که همانا ،خطر حملة مغول بود آنانرا به هم پیوند دهد . این دو نیروی متزلزل بدون اندیشیدن در بارة سرنوشت خراسان و حوزه های اسلامی مصروف چیدن بساط توطئه و تفتین بر علیه یکدیگر بودند ؛ نظام سیاسی و اقتصادی در حال گسیختن بود و در ولایات و شهر های بزرگ و کوچک هم ،حکومت های کوچکی به ظاهر مستقل و غالباًبیمناک و اندیشناک از یکدیگر بر اریکة قدرت فرمان می راندند . شهر بلخ و توابع آن نیز قسمی که قبلاًیاد آور شدیم تحت سلــــــطة خـــوارزمشاه بــود . (5 : ص ص،9-10) در چنین روزگاری بود که ، مولانا جلال الدین محمد بلخی به دنیا آمد . 1ـ تولد و دوران طفولیت مولانا مولانا جلال الدین محمد بلخی معروف به رومی فرزند بهاوءالدین محمد حسین خطیبی بکری تیمی است ، که از جانب پدر از خاندان بکری ،یعنی از فرزندان ابوبکر صدیق خلیفة اول و از سوی مادر ،دختر زادة سلطان علاوءالدین محمد خوارزمشاه بوده و به همین جهت اورا غالباً بهاوءالدین ولد ،می گفته اند . مولانا ، به سال (604،هـ ـ ق ) به دوران فرمانروایی سلطان محمد خوارزمشاه (وفات ،617 هـ ـ ق ) متولد شد ،که البته خاندان او از چند نسل پیش ،در بلخ ساکن بودند . (10: ص،573) در این دیار مرد خیز بود که چشم خانوادة بهاوءالدین محمد به جمال جلال الدین روشن شد . جلال الدین خُرد سال که ، در اندک زمان علاقه و محبت تمام اهل خانه را منحصر به خود ساخت سال به سال بزرگ میگردید و در خانة پرفیض و برکت بهاء ولد که آفتابی گوارا از روحانیت بدون ریا در آن پرتو افشانی میکرد ، ابروبادو مه وخورشید و فلک همه متفقاًدر تلاش آن بودند تا این نهال زیبای آرزو ،بیشتر از پیش ببالد ، برگ و شاخه بر آرد و سر به سوی رواق نیلی و خورشید گرما بخش برفرازد . بهاء ولد که در درون منزل دایم مراقب قلب ،ناظر به غیب و همنفس ملایک و غیبیان بود ، این توجه به دنیای درون را با رفتار و کردار خویش ، به این نو باوة روحانی سرشت خویش آموخته بود.(15: ص،21) کودک بهاءولد به علت مسافرتهای مداوم و اکثراً طولانیی که خانوادة او را در شهر های خراسان و خوارزم و ماوراءالنهر در سیرو سفر میداشت ، در هر شهر که می رسید به مدرسه می رفت دنیای بیرون خانه را ، آنگونه که در این مدرسه ها مجال انعکاس داشت ، در برابر جهان بیرون خانه که قلمرو اخلاق ،قلمرو شریعت و قلمرو مکاشفه بود ، بیش از حد غیر اخلاقی اما بیش از حد شیرین تر و متنوع تر می یافت . جلال الدین خُرد سال از آوان طفولیت آموخته بود در ورای هر چه هست ،آنچه را هر چه هست اوست ، جستجو کند . میدانست که اقامة نماز راه ملاقات خداست ،آنرا با ذوق و حضور دل به جا میآورد . مولانای کوچک در بین نماز و دعای کودکانه اما سرشار از انس و اشتیاق گریه یی زاهدانه را تجربه میکرد . آموخته بود اوقات خود را به مطالعه و تفکر ،به استغراق در ذکر و قرآن بگذراند و حتی در بازیهای کودکانه هم مثل یک مرد ،به رمزهایی که در ورای ظاهر، بازیها هست بیندیشد . (15: ص ص،26-27) منابع معتبر از عروج روحانی جلال الدین در هنگام شش سالگی اش خبر داده اند ، بهتر آنست که این روایت را از زبان قلم سحارو توانمند ،محقق عالی مقام دکتر عبدالحسین زرین کوب نقل کنیم که از مولوی شناسان برجستة قرن حاضر است ؛ اینک فشردة این روایت که با خامة زرین کوب آذین بخش برگهای اثر ماندگار او«پله ـ پله تاملاقات خدا» گردیده است : ((بانگ «الله»از صدای مؤذن به گوش می رسید و با نسیم عطر آگین باغهای اطراف عروج میکرد . نفس روحانیان که جلال الدین شش ساله آنها را به چشم می دید ، دنیا را از نفحه یی الاهی پر کرده بود . صدای هیجان زدة یک کودک همسایه که با سماجت شیطنت آمیزی اصرار میکرد از بام خانة بهاءولد به بام خانة همسایه خیز بردارند ، در کودکان هیچ شوق و علاقه یی بر نینگیخت . اما خداوند گار ، که این پیشنهاد را یک بازیچة آسان و بی اهمیت تلقی میکرد ، به ناگاه در یک لمحة کوتاه از بین همبازیهای خویش نا پدیدشد . آیا به بام همسایه پرید و یا در نسیم نیمروز پیچید و با او به آن سوی ابرها پرید ؟ شیطانهای معصوم و کوچک که از صبح آدینه در صحن و بام خانه با او مشغول بازی وجست و خیز بودند ، از ترس و حیرت بر جا خشک شده بودند . وقتی خداوندگار را با رنگ پریده ، با چشمهای خیره و حیرت زده ، و با حالی بیخود گونه و پریشان در میان خویش باز یافتند ،با ناباوری چشمهای خود را مالیدند . بعضی از آنها به خاطر آوردند که جلال الدین در جواب پیشنهاد یک کودک همسایه، که گفته بود بیایید از این بام به آن بام بپریم ، بازبانی که آهنگ بیان سالخوردگان را داشت گفته بود : این نوع حرکت از گربه و سگ نیز برمی آید . حیف نباشد که انسان بدینها مشغول باشد اگردر جان شما قوت روحانی هست ، بیایید تا سوی آسمانها بپریم . با آنکه در دنبال این سخن نا گهان ناپدید شده بود ،هیچ کس پرواز اورا ندیده بود . اما که میتوانست دعوی اورا ، که در این گیرودار حیرت و شگفتی کودکان میگفت : «جماعتی سبز قبایان مرا از میان شما برگرفتند و به گرد افلاک گردانیدند » انکار کند ؟ شاید بعضی ناباوران ،که در کوی و خانه شنیده بودند کودک بهاءولد درآن خُرد سالی گه –گاه،هفته یی چند روز ،روزه میگیرد ،و شب ها را غالباً در نماز و گریه و شب زنده داری میگذراند ، آن رنگ پریده و حال پریشان او را ، در لحظه یی چند که از بازی کنار کشیده بود ، به حساب همان ریاضتهای بی هنگام او گذاشتند . اما از زبان هیچکس تردید و انکاری در باب این دعوی نقل نشد)) . (15: ص ص،18-19) در آن مدت که جلال الدین هفت ساله شد ، خراسان و ماوراءالنهر از بلخ تا سمر قند و از خوارزم تا نیشابور عرصة کرّو فر سلطان محمد خوارزمشاه بود .وجز محروسة سلجوقیان روم تقریباًهیچ جا از نفوذ فزایندة او برکنار نمانده بود . حتی خلیفة کاخ نشین بغداد ، الناصرالدین الله (وفات 622 هـ ـ ق ) برای در امان ماندن از تهدید او نا چار گردید بصورت مستمر چه پنهان و چه آشکار برضد او به تحریک و توطئه بپردازد . (15: ص،27) در چنین وضعیتی خداوند گار خاندان بهاءولد ایام صباوت خویش را سپری میکرد. 2 ـ مهاجرت خانوادة مولانا از بلخ به قونیه درآستانةحملة مغول به قلمرو خوارزمشاهیان و سقوط و انحطاط احتمالی سلطنت سلطان محمد خوارزمشاه ؛ بهاءولد ماندن در بلخ را برای خود و خانواده اش صواب ندید و قصد مهاجرت از دیار مألوف خود را کرد . وقتی بهاوءالدین به قصد خروج از قلمرو خوارزم شاه خانة خود را در بلخ رها کرد و با تمام اعضای خانواده و با هرچه داشت به آهنگ حج ا زخراسان عزیمت عراق و حجاز نمود ، خداوندگار او ، جلال الدین محمد سیزده سال عمرداشت و ظاهراً دوران درس مکتب را به تازه گی به پایان رسانیده بود .(15: ص،45) با استناد به روایات معتبر از قول مولوی شناسان ،مهمترین محمولة پدر مولانا در این هجرت همانا کتابخانة عظیم وی بود که از بیم آتشسوزی مغولان آنرا با خود میبرد ؛به آرزوی اینکه خداوندگارش صاحب این گنجینة علوم گردد و در جای پای پدرش پای گذارد . بهاءولد و مولانا ،عازم کعبه بودند و در راه به شهر نیشابور رسیدند . شاید خبر مهاجرت فرزانگان و صاحب دلان ، عطار را بیش از همیشه چشم به راه مسافران صاحب دل ساخته بود ، به روایت ،دولتشاه سمرقندی ،عطار از ورود بهاءولد به نیشابور آگاه شد و از وی استقبال نمود . در آن روزها ،مولانا نوجوانی سیزده ساله بود ، اما آگاه تر و پخته تر از سیزده سالگان . پیر بازار عطاران ،شیفتةهوش و ذکاوت جلال الدین شد و «اسرار نامة» خود را به او هدیه داد ، و به پدر مولانا گفت که فرزندش به زودی آتش در سوختگان عالم خواهد زد ؛شاید ارادت بیش از حد مولانا به عطار ناشی از همان ملاقات اثر گذار عطار این پیرطریقت و عرفان به مولانا باشد ، تا جایی که مولانا میگوید : هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم بهاءولدپدر مولانا با اهل و عیال خود از شهر نیشابور به عزم کعبه راهی سفر میشوند و بنابر روایاتی ، در شهر های بغداد ،شام ،ارزنگان ،آق شهر ،ملطیه ولارنده ، به مدت های مختلف اقامت میکنند و مادر مولانا مؤمنه خاتون در شهر لارنده وفات میکند و مقبرةاو در آنجا ست ؛ به هر صورت از جزئیات سفر ها گزارش دقیق و روشن نداریم . آنچه میدانیم همین است که مولانا و پدرش ، پس از پیمودن راهی دراز و تحمل مشقات سفر ،سر از قونیه در آورده اند . تاریخ دقیق ورود بهاءولد و مولانا به (روم ) روشن نیست اما اگر روایت سلطان ولد را قبول کنیم که جد او دو سال آخر عمر را در قونیه زیسته ، ورود او به قونیه باید در سال (626 ـ هـ ـ ق) باشد . در این روز گار زمام امور آسیای صغیر به دست مردی با کفایت ،دانشور ،خوشنام و با فرهنگ به نام علاءالدین کیقباد از دودمان سلجوقیان بود و همین پادشاه مقتدر بود که به بهاءولد و خاندان او اعزاز و تکریم شایان تحسین را به عمل آورد و از هیچگونه مساعدت کوتاهی نکرد . بهاءولد روز هژده هم ربیع الثانی سال (628 ـ هـ ـ ق) در قونیه چشم از جهان پوشید ، بعد از آنکه جسد پیر را با حرمت و اعزاز به خاک سپردند ، سخن از جانشینی او پیش آمد ، و بی تردید همة چشم ها به مولانا نگریست . بهاءولد خود نیز گفته بود که مسند تدریس اورا «خداوند گار ، جلال الدین محمد » شایسته است ،همةمریدان هم با این نظر موافق بودند ، و تأیید فرمانروای آنزمان علاءالدین کیقباد هم جای سخن باقی نمی گذاشت . مولانا ،جوانی بیست و چهار ساله ،آگاه و متجرب ،مفتی و فقیه و مدرس شد و برکرسی تدریس نشست . (5: ص ص،19-21 ) 3 ـ مولانا ، د رمسند تدریس جلال الدین محمد که در سایة ارشاد و آموزش سلطان العلما و شاگرد اخلاصمندش محقق ترمذی ،و سپس در مدارس و مراکز علمی شهر های ،شام ،حلب و بعلبک درس خوانده و به مدارج عالی اجتهاد رسیده بود ،اینک بعد از رحلت جانگداز پدر عالیمقامش ، بارسنگین ارشاد و راهنمایی پیروان و درس و بحث مدارس و مجالس وعظ و ادارة امور تمام متعلقات زنده گی مریدان را بردوش داشت و هنوز سالی نگذشته بود که سید برهان الدین محقق حسینی ترمذی ،مصاحب مقرب بهاءولد و آموزگار دوران کودکی جلال الدین به یاری او شتافت . ( 2 : ص 25) سید برهان الدین محقق ،از سادات شهر ترمذو از شاگردان پیشگام بهاءالدین ولد در بلخ بود . مدتی پیش از مهاجرت بهاءولد به خلوت انزاوی خود در ترمذ باز گشته بود ولی شوق دیدار بهاءولد را در دل داشت و چون خبر شد که بهاءولد از خراسان دل بریده و رفته است ،برشوق او غبار اندوه و افسوس نشست و این غم جانکاه همدم و انیس روزو شب او بود تا آگاه شد که پیر در قونیه رخت اقامت دایمی افگنده است ،با شتاب رهسپار روم شد ولی بعد از سپری شدن یکسال از مرگ پیرش به قونیه رسید . برهان الدین ،آن کودک محبوب را مردآگاه و فرزانه یافت و مجذوب شخصیت اوشد ،و به روایت (افلاکی) برپای مولانا بوسه زد . برهان الدین ، به مولانای جوان توصیه کرد که چند سالی در شام به ازدیاد معلومات خود بکوشد و او را به حلب فرستاد ،و خود تا قیصریه با او همراه شد و از آن پس تا نُه سال یارو یاور و رهنمای دلسوز مولانا بود . محققان مدت این مسافرت شام را بین 4 تا 7 سال نوشته اند اما بسیار دقیق نیست ، به هر حال مُدرس جوان در مدارس مشهور آن دیار درس خوانده و به معارف خودافزود . مولانا بعد از انجام موفقانةسفرش به شام ،به عنوان یک دانشمند سرشناس علوم اسلامی به قونیه بازگشت ،فقیهان و علما به استقبال او رفتند و مقدم او را گرامی داشتند . اما وظیفة برهان الدین ترمذی به انجام نرسیده بود ،برهان الدین می دید که این ذخیرة علم قال باید از صافی حال بگذرد ،تا از رعونت و کبر مدرسه در مولانا چیزی برجای نماند . برهان مرید دانشمند خود را به چله نشینی به سکوت و خلوت طولانی هدایت کرد و پس از سه چله ، دلش آرام گرفت . در مولانا آن غرور و خود بینی مفتی گری نمانده بود و میتوانست مرشد رهروان دیگر باشد . بعد از این چله نشینی ها ، مولانا به خواهش مریدان و دوستداران برکرسی تدریس و ارشاد هم می نشست و هنوز بیش و کم همان را هی را می پیمود که پدرش سالیان متمادی پیموده بود . اما ادراک او از شرایط زمان و اشارات و ارشادات برهان ترمذی به او می گفت که از سخن ا وشعله یی فروزان تر و سرکش تر باید برخیزد و آتش زنه یی باید این شعله را پدید آورد . این درس و بحث تا سال ( 642 هـ ـ ق) ادامه یافت و محتوای مجالس مولانا را مباحث گونه گون فقه تشکیل میداد و در کنار آن تفسیر قرآن با گرایش به مشرب عرفا که در آن مولانا توانایی و قدرت علمی و ذوق لطیف خود را به هم می آمیخت و با گذشت هر روز بر تعداد هوا خواهان خود می افزود ، و در یکی از چهار مدرسه یی که این مشتاقان گرد می آمدند ،به روایت دولتشاه سمرقندی چهار صد تن طالب العلم پای درس او می نشستند . سر انجام آتش زنه یی که می بایست شعله را برافرازد پیدا شد و مولانا را چنان به آتش کشید که درس و بحث و فقه و فتوی در آن خاکستر شد و مولانا که سجاده نشین باوقار و مُدرس علم قال بود ، یکباره از مدرسه و منبر دل برکند به شعر و رقص سماع روی آورد . مردی که تا 38 سالگی گرد شعرو شاعری نمی گشت یکباره لبریز و سرشار از شعر ناب شد و بادست افشاندن و چرخ زدن و سماع راه وصول به حقیقت را یافت. ( 5 : ص ص ،22-24) آری ! طلسمی که مدرسه و کسوت فقیهانه در گرد مولانا پدید آورده بود شکست و زنده گی درونی وی با طلوع ناگهانی شمس ،از حصار حفرة تاریک دنیای درس و وعظ رسمی بیرون آمد و مجال ظهور یافت . رؤیای زهد و قدس ویژة دنیای مفتی و فقیه از پیش دیدة او کنار رفت ،و در زیر نگاه گرم و آتش غریبه یی به نام شمس تبریز ،جهان واقعیت در پیش چشم رؤیا زدة او شگفته شد . (15 : ص 104) 4 ـ طلوع «شمس »مولانا ،سوز باز گرد شمس می گردم عجب هم ز فرّ شمس باشد این عجب (3 : ص،5) شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی از مردم شهر تبریز بود . مؤلف «سلسلة الذهب »می نویسد که او فرزند بزازی از شهر تبریز بود . شمس در سال ( 582 ـ هـ ـ ق)در تبریز به دنیا آمد و نورالدین عبدالرحمن جامی می نویسد که : شمس از تربیت یافتگان بابا کمال خجندی از خلفای نجم الدین کبری ، است. بعضی گفته اند شمس ابتدا مرید شیخ ابوبکر زنبیل باف تبریزی بود و بعد ها در حلقةمریدان رکن الدین سجاسی پیوسته است. (35 : ص،142) تاریخ دقیق ورود شمس به قونیه در منابع مختلف تأریخی و ادبی با جزئیات آن قید گردیده است که به اختصار این رویداد مهم را روایت میکنیم : ظاهراً شمس ،دو مرتبه به «قونیه » واقع در تورکیة امروز سفر کرده است . در سفر اول ،دقیقاً 457 روز (15ماه و یک هفته ) نزد مولانا اقامت میکند و با دوشیزه یی به نام (کیمیا) از دست پرورده گان مولانا پای سفرة عقد می نشیند و پیمان ازدواج می بندد. سن شمس حین ورود به شهر قونیه شصت سال ذکر شده است . ورود شمس به قونیه برای بار اول برابر است با بیست و ششم جمادی دوم سال (642 هجری ، قمری) که محققان به آن اتفاق نظر دارند . چنانکه قبلاً ذکر کردیم ، شمس 457 روز بعد ،به روز پنجشنبه 21 شوال (سال 643 هـ .ق ) از قونیه خارج میشود . از این دو رقم که بگذریم ، سوگمندانه هیچ نوع عدد و رقمی دیگر ، دقیق و مطمین از زنده گانی شمس ، در دست نیست و به هر حال احیاناً 15 ماه بعد ، شمس را در شهر (دمشق ) مییابند ،وی در ماه ذیحجة سال ( 644 هجری ـ قمری) ، به قونیه عودت میکند و حد اکثر تا یکسال دیگر نزدیک به پایان سال( 645 ،هـ ـ ق) ، با مولانا به سر میبرد . و از آن به بعد از سرنوشت شمس اطلاع دقیقی در دست نیست ، عده یی معتقد اند که شمس در قونیه به دست مخالفان کشته شده است و برخی هم می اندیشند که وی پیش از آنکه آسیبی به او رسیده باشد ، خودش قونیه را بـــرای همیشـــه ترک گفـــته اســــت . (32 : ص،61) شخصیت شمس به شدت در هالة غبار آلود ابهام با روایات و حکایات ضدو نقیض ، با اغراق ، با شعر ، با افسانه ، و با اعتراف بسیاری از هم عصــــــران او و پژوهنده گان و محققان عصر ما ، به هم آمیخته است . با این وصف ،شمس به مناسبت رابطه ی خلاقش با مولوی نه تنها یکی از شگفت انگیز ترین شخصیت های تاریخ بلکه بدون تردید از چهره های حیرت آفرین در نهضت عرفانی جهانی محسوب میشود . شمس این مرد اعجوبه همواره در سایة شکوهمند مولوی ،در پردة ابهام باقی مانده و همیشه چهره یی فرعی و شبحی اسطوره وار را ، در پهلوی شخصیت مولوی داشته است . (33 : ص،61) مؤلف «مناقب العارفین» افلاکی ،اولین برخورد مولانا را با شمس چنین نقل میکند که: روزی مولانا از مدرسة پنبه فروشان بر آمده بر استری را هوارنشسته بود ، دانشمندان، شاگردان و مریدان در رکابش پیاده می رفتند ، ناگاه شمس باوی ملاقی شد ، از مولانا پرسید که با یزید بزرگتر است یا محمد (ص) . مولانا در جواب فرمود : محمد ختم پیامبران است وی را به با یزید چه نسبت ؟ شمس گفت : پس چرا محمد(ص) میگوید : ما عرفناک حق معرفتک و با یزید گفت : سبحانی ما اعظم شأنی . مولانا از هیبت این پرسش بیفتاد و از هوش رفت ، چون دوباره به هوش آمد ، دست شمس را بگرفت و پیاده به مدرسة خود آورد و در حجره بُرد و تا چهل روز هیچ آفریده یی را به خلوت خود راه نداد . (35 : ص 143) بعد از این حادثه که بدون تردید انقلاب فکری مولانا آغاز گردید ، مجالس پرشور و گرم درس و بحث مولانا با طالب العلمان مختل شد . مولانا ازمسند تدریس و منبر وعظ و سجادة پیشنمازی برخاست ، تا دست بیفشاند ،پای کوبد ، و گوش جان به نوای جانسوز، نی و نغمات دل انگیز رباب بسپارد و شگفت انگیز تر آنکه مرد فقیه 38 ساله که گرد شعر نگشته بود ، اشعار آتشین بسراید و پروردگار را در فریاد هایی جستجو کند که به تمامی از دل برخاسته بود . اما مقارن این رویداد مهم برقونیه چه می گذشت ؟ عده یی از مدرسان علوم شرعی ،که درس آنها در مقایسه با مولانا جلوه یی نداشت فرصت یافتند تا صدای نارسای خود را بلند کنند . مریدان و دانش دوستان که مولای خود را از کف داده بودند آوا های غم انگیز سر دادند و در آتش هجر و رشک سوختند . (5 : ص ص،28 -29 ) مولوی ،انسان خوش طالع بود . بخت با او یار شد که به دیدار شمس نایل آمد و در قمار عشق پیروز شد و اینک به منزلة معلم عشق و سر حلقة عشاق ، تا جهان است و جان نام و کارنامة او ، نقل مجلس سوختگان عشق حق و مایة افتخار عاشقان و عارفان است . اما دریغ و درد که عمر ایام شیرین وصال کوتاه بود و شمس نور بخـش اوبه یکباره گی غروب کرد و غیب شد . مولانا در ابتدا باور نمیکرد که شمس او غروب کرده است . روز ها به مدرسه می آمد ،همان محلی که نخستین بار محبوب و مرشد خود را یافته بود و اشعار سوزناکی را در فراق شمس زیر لب زمزمه میکرد . باور نمیکرد که شمس را برای ابد از دست داده باشد . مدتی امید آنرا داشت که مگر نشانی از شمس گمشده اش پیدا بکند و او را باز گرداند و مریدان را تشویق میکرد تا صنم گریز پایش را برایش بیاورند و فریب بهانه های رنگین و وعده های مکر آمیز اورا نخورند . اما ، این جدایی و فراق ابدی بود؛ ولی بعد ها آن شمس غروب کرده از گریبان وجود مولوی دوباره طلوع کرد و او خود شمسی دیگر شد و روز و روزگار نو را آغاز کرد ، شمسی که غروب را نمی شناخت . (18 : ص ص ،106- 107 ) 5 ـ مرگ بی مرگی بود ما را حلال مرگ ،پایان هستی و سرنوشت محتوم و طبیعی بشر است و به باور عوام «این شتر پیشروی هر خانه میخوابد »؛ مرگ ،متاعیست که از پدر ها به پسر ها به میراث میماند و در آن نزاعی نیست ؛ مرگ ،پایان زنده گیست برای بیخردان ،اما آغـــــاز جاودانه گیست برای فرزانگان ، که بدون شک مولانای بلخی ـ رومی ،هم از شمار معدود شخصیت های شگفت انگیز تاریخ است که هشت قرن بعد از خاموشی دردناک و حسرتبار این مرد بزرگ ؛ مرگ نتوانسته است نسل سرگردان امروز را از افکار و اندیشه های جاودانی مولانا جدا بکند و بین شان حصار بکشد . آری !قدم این قاصد تمام خانه ها یعنی مرگ به خانه ی پرصفای مولانا که فضای آگنده از عطر روحانیت ، ساده گی و صمیمیت ، زاهدانه را داشت نیز رسید و مولانا را به لقای حق دعوت نمود . نیم سده سفر کردن ، خواندن و آموختن ،فکر کردن و گفتن ،خانقاه و مدرسه را تاب آوردن ،قیل وقال طلبه ها را تحمل کردن، آزرده نشدن و آزرده نکردن ،توان مولانا را به تحلیل بُرده بود ، زمانی که دفتر ششم مثنوی به آخر میرسید ، او هم گرایشی به خاموشی داشت . این غبار سالخورده گی و ناتوانی حتی از دفتر سوم نیز بر چهرة نورانی او مشاهده میشد .ظاهراً ، در چهار پنج سال اخیر عمر ، مولانا بیشتر در خلوت خاموش خویش بوده به ارشاد و سخنرانی منظم نمی پرداخته است ، دیدار او با مریدان در مجلس سماع صورت میگرفته و این سماع تا آخرین دقایق و لحظات زنده گیش ادامه داشته است. آخرین شب ،تن نزار مولانا در آتش سوزان تب می گداخت اما ترس مرگ در سیمای او دیده نمیشد ، غزل میخواند و مسرور بود و یاران را از اندوه و بیتابی باز میداشت : رو ، سربنه به بالین ، تنها مرا رها کن ترک منِ خرابِ شبگرد مبتــلا کــن در خواب ، دوش ، پیری ، در کوی عشق دیدم بادست اشارتم کــرد که : عــزم سوی ما کـن (5: ص ص،35-36) خداوندگار روم که شصت سالی پیش خداوند گار بلخ و در حقیقت ، خدا وندگار خاندان بهاءولد بود ، اینک باروم و بلخ و با هرچه به جهان روم و بلخ وابستگی داشت وداع جاودانه میکرد ، نفس مطمئنة او ، که از تبتل تا فنا همة مراتب کمال را در دو گام طی کرده بود ، این واپسین لحظة زنده گی منتظر ندای ارجعی مانده بود . با غروب آفتاب یکشنبه ، پنجم جمادی الاآخر سال (672 هـ ـ ق) به این ندای غیبی لبیک گفت . مردمی که با دلهره و اضطراب در درون منزل یا کوچه های اطراف جویای حالش بـــودند ، از دریافت خبر فریاد برداشتند . جامه ها چاک شد و در آن غروب ملال آور از درو دیوار شهر بانگ نوحه و خروش برخاست . (15: ص ص،340-341 ) نماز جنازة او بر اساس وصیت خودش به امامت شیخ صدرالدین قونوی ادا شد . قاضی سراج الدین هم باردیگر ظاهراً به در خواست عده یی که دیرتر رسیده بودند ، نماز خواند یا به روایتی دیگر نماز شیخ صدرالدین را که خود او از فرط اندوه قادر به اتمام آن نشده بود ، به انجام رسانید . مهاجری از دیار خراسان که بعد از نیم قرن اقامت در قلمرو سلجوقیان روم ، اکنون مولانای روم محسوب میشد ، سرانجام در قونیه جسم نزار و پیش از وقت فرسودة خود را تسلیم خاک کرد . در مراسم تشییع جنازة او نه فقط انبوه کثیری از مسلمانان و اعیان و امرای بزرگ حضور داشتند ، کشیشان ، یهودیان و نصارای شهر نیز به علت تسامح و تواضع بدون ریای او سوگوار و اندوهگین بودند ؛ مولانا ، چنان با نیک و بد خو کرده بود که مسلمان آرزو داشت او را با آب مقدس (زمزم )شستشو دهد و هندو هم از فرط اخلاص و ارادت بسوزاند . جسد مطهر مولانا را ، در کنار تربت پدرش (باغ سلطان یاارم باغچه )به خاک سپردند که بعد از آن به تربت مولانا مشهور شد و اولاد و باز مانده گانش نیز بعد ها در آنجا مأوایی ابدی یافتند . بعد ها ، معین الدین پروانه و علم الدین قیصر ، برسر تربت وی بنایی ساختند که قبة خضرا خوانده شد . و اکنون آرامگاه شکوهمند مولوی میعادگاه ملاقات صاحبدلان و شیفته گان ، عرفان و تصوف است و تا جهان با قیست ، همچون نگین درخشنده در قونیة تورکیه خواهد درخشیدو مشتاقان را به سوی خود خواهد کشـانید . (6 : ص،1004)
|