برگشت به قبل

شماره چهارم و پنجم سال اول ماه اسد و سنبله 1387

  

کودک یأس زده

            

موسم گل های بهاری فرا رسیده بود. هوای طراوت بخش و گوارای بهاری سرشار ازشگفتی  در فضای طبیعت می وزید. خورشید بهاری سبزه ها و درختان را از خواب زمستانی بیدار میکرد. سبزه ها و گیاهان ، در حال روییدن بودن  و باغ ها را چون نجوایی که زمین به گوش آسمان میخواند، ستایش میکردند.غنچه های سیب و بادام با رایحه ای مطبوع دل و روح آدمی را شاد میکردند. صدای نرم باران، طراوت فضا، آواز دلنشین بلبلان و جنب و جوش خزندگان تازه بر خاسته از خواب زمستانی همه و همه تمرکز فکری انسان را به خود جلب میکردند. درختان و گل بته های باغچۀ دلپذیر مان هنوز در حال خندیدن وشگفتن بودند. بلبلان و پرنده گان زیبا و قشنگ بابی صبری انتظار می کشیدند که درختان بخندند وغنچه کنند و گل بدهند.

درهای علم ودانش به سوی علم پروران و معرفت آموزان گشاده آنهارا با بدرقۀ گرم به آغوش خود خوش آمدید می گفتند، همۀ دانش آموزان با نسیم مستی آور و لب های پرخنده، شادی کنان به منظور کسب علم و دانش می شتافتند. شاگردان مدارس آغاز سال تعلیمی رابه همدیگر مبارکباد می گفتند و فضای یٲس و نومیدی را به یک فضای دوستی و صمیمی مبدل می نمودند. ناگهان اشعۀ یٲس زده ، روحیه باخته و حجاب سنگین از یٲس و نومیدی که بر چهرۀ یک کودک زیبا و خوش قلب کشیده شده بود، مرا به سوی خود کشاند که چهرۀ معصومانۀ وی آرزوی مدرسه بودن با دیگر هم قطارانش را تصویر میکرد.

به نزدیکش رفته پرسیدم ای پسر با تو فلک چه کرده که تو چنینی؟

گفت: مپرس بر دلم آتش مزن!

زنده است این دل خونین به مزارش مبرید

تــــــاب آزار ندارد ز دیــــارش مــــــــبرید

کشــــــــتن مــردم نامــرد بود مــــرده کشی

تا نگوید ســـــــــخن حق سوی دارش مبرید

                                   (استاد خلیلی)

گفتم:

هزار حیف که غم ماند و غمگسار نماند

بغیر رشک ز چـــــــشم ستاره بار نماند

                               (استاد خلیلی)

او اندکی مکث کرد تا نفس تازه کند، سپس ازاعماق درونش آه سردی بیرون کرد و با‹‹ اف›› درد ناکی که سبزه های اطراف آن از روئیدن ماند، لب به سخن گفتن گشاد.

دوازدهمین بهار زنده گی ام است،پسربزرگ،بزرگ غمدیده خانه ام ،پدرم مامور یک ارگان دولتی است و مادرم بجز کار خانه دیگر هنری ندارد،منزل مان کنار یک مسجد جامع بود که از آن خانۀ مقدس چشمۀ نا امیدی زنده گی من به فواره خود آغاز کرد وآن چشمه بیانگریست؟، همه روز از آن مکان پاک آب آشامیدنی میآوردم،روزگارمان بصورت عادی با توفان های حوادث روزگار و تگرگ آتش و با ابر باروت سیه میگذشت. در یکی از روزهای تیره بخت زنده گی که در آن سالها درختان از ریشه کنده میشدند، بوته ها آتش زده میشدند ، صخره ها به خون آغوشته میشدند و بجای باران و برف و ژاله تیر و تگرگ آتش میبارید. در خانه قطرۀ آب آشامیدنی به چشم نمایان نمی شد و من خواستم بخاطر رفع احتیاج آب به مسجد نزدیک خانۀ مان بروم تا آب بیآورم، سر فرو کردم آب روشن و شفاف بود وقتی سر بلند کردم جهان را تاریک یافتم و ظلمتی دیدم که همه جا را مکدر نموده بود. ظلمت و جهل که جای علم و دانش را شلاق وکیبل و جای مکتب ها را قرارگاه های نظامی غول پیکران اجنبی فرا گرفته بود. در تاریکی زمانه هنوز چند قدمی بر زمین خدا نگذاشته بودم که ناگهان  صدای دل خراشی مرا در آغوش خود کشید و به خواب فرو برد. پس از مدتی با صد یٲس و ناامیدی از خواب مکدر و تیره بخت زنده گی تدریجی برخاستم که فقط یک عالم یٲس روزگار را با قطرات سرشک که از چشمان مادرم جاری بود، تماشا کردم و به تصویر کشیدم.ای کاش هرگز چنین حالتی را که ویرانگر روزگارم شد نمیدیدم. با لب های تبسم بار  و صورت پریده ام با لهجۀ مٲیوسانه پرسیدم:

چرا اشکهای نازنین تو جاریست؟ مادرم، عزیزم ترا چه شده و چه رسیده و به چه گریه میکنی؟ در برابر همه پرسشهای پیهم من، مادرم پاسخی نداشت و سکوت اختیار کرده بود اما سیما یش سخن می گفت. سرش را خم کرد، که گویا نیروی روزگار او را بدرود گفته بود. هنگامیکه سعی داشتم او را با واژگان، آرامش ببخشم ،دریافتم که خودم نیاز به همدردی دارم. پس لحظۀ بعدی خواستم برخیزم ناگه درد شدید و عمیق را در ناحیه پایم احساس نمودم. خواستم پایم را به منظور بلند شدن حرکت دهم درد جانکاه چنان سراپای پیکرم را زیر شکنجه گرفت که تحمل آن دشوار و دشوارتر می شد، از خود می پرسیدم، چرا این همه درد و ناراحتی، در جست و جوی محل درد شدم که چشمم به پای قطع شده ام افتاد.

خدایا! تمامی شکسته دلان را صبر عنایت فرما.

جمشید خورشید فاریابی

برگشت به قبل